
وقتی گذاشته و رفته است. وقتی روزها و ماه ها و ساعت ها و ثانیه ها را بدون او گذرانده ای و هر ثانیه برایت به اندازه ی یک سال کش آمده است. وقتی که رفتنش را نمی توانستی باور کنی و یک روز عصر را کامل نشستی پشت پنجره ای که کارگرها روبرویت مشغول کار بودند, گریه کردی و جیغ های خفه کشیدی. وقتی که همه چیز برایت تمام شد و خالی از تمام اتفاقات شدی و مثل یک مجسمه ی تهی, همه چیز را از اول و بدون او شروع کردی. وقتی که سعی کردی دیگر با یه یاد آوردن اسمش بغض نکنی. وقتی که دیگر سعی کردی توی خیابان برای اتفاقی دیدنش, سر نچرخانی. وقتی که دیگر سعی کردی صدای هرکس و مدل راه رفتن و لاغر...
ادامه مطلب